از صبح صدای داد و فریاد زن و مرد همسایه می آید. همانی که پشت هره شان
گلدان قرمز دارند. گلدان هیچ وقت گل ندارد و این یعنی خانه خیلی خوشحالی نیست.
باید زودتر از این حرف ها می فهمیدم. یک جور مطمئنی می دانم جدا می شوند. انگار
این جای دنیا که منم آدم ها دعوا مرافعه ندارند در رابطه/زناشویی وقتی غول سیاه آمد، تمام میشود.
نگاه که می کنم هشتاد درصد دوست های اینجایی ام بچه های طلاق اند. هیچ هم بار منفی
ندارد و غم گین نیستند. مشکلات روحی روانی هم ندارند. اکثرا دو تا مامان دارند و
دو تا بابا. این یعنی وقتی بچه بودند کلید خاموش رابطه ی مادر پدرشان خورده. البته
که رابطه جدید گرفتن سن ندارد. این را اینجا یاد گرفتم. مثلا بگذارمش توی کوله ی
تجربه هایی که با خودم برمیگردانم.
.
دیشب گفت از کمبریج جواب مثبت گرفته. رفته بود دو کیلو گیلاس خریده بود از
مارکت شنبه. هر کدام قدر یک گردوی کوچک. طعم اش به خوبی گیلاس های حیاطمان نیست
اما دیگر گیلاسی نمانده بر درخت. کلاغ ها و کبوترها و میم قالشان را کنده اند. بخور،
با دهان پر. من گیلاس نمی توانم زیاد بخورم. دلم درد میگیرد بعد از چهار پنج دانه.
پس چرا خوشحالی نمی کنی بالا پایین نمی پری؟ گفت تا نامه اش
نیاید خبری از خوشحالی نیست. چند سال است به هیچ کس اعتماد ندارم. نگران خودم شدم که اعتمادم را به همه چیز دارم از دست می دهم. این را هم در
کوله ی تجربیات این دوسال با خود برمیگرانم؟
.
دو روز شد.
No comments:
Post a Comment