زندگی دارد یک جورهایی خودش به زور رزولوشن جدید برایم تعریف می کند: صبور
بودن.
من آدم پروژه های بلند مدت نیستم. یعنی نبودم. اما حالا هر ور را نگاه میکنم
تبصره اش صبوری است. صبور باش جانم. صبور باش. چهارده روز از شروع بیست و شش سالگی
ام می گذرد. این تمام شدن 25 برای من بحران بود. یک ایده آلی داشتم از بیست و پنج
سالگی ام، که نشدم. لباس ها که در هم غلطانده می شد فکر کردم حالا خیلی هم بد
نیست. یعنی یاد بگیرم نیمه های مثبت خودم را ببینم جای انتقاد لاینقطع. این بد
نیست صرفن به بخش کاری و درسی ام برمیگردد. زندگی عاطفی ام آشفته بازار است.
انتخاب خودم بود دیگر، نبود؟ بود.
این روزها زیاد به برگشتن ایران فکر میکنم. نمی دانم شاید تحت تاثیر هورمون
باشم. یا فقدان هم آغوشی شبانه. حالا چرا فکر می کنم ایران اینها را دارد؟ ندارد.
یک ساعت دیگر کلاس داریم، نمی خواهم بروم.
اینها را فردایش نوشتم. کلاس را از نیمه رفتم. امشب میهمانی دعوتم. کلی کار
دارم. کلی کار. حتی معاشرینی که خواهم دید را دوست چندانی هم ندارم ولی از بس این
چند وقت طاقچه بالای معاشرت گذاشته ام جرات "نه" گفتن ندارم.
دیشب با ب رفتیم در شهر چرخیدیم، سیب زمینی و نوشیدنی ملی خوردیم و حرف و حرف.
با ب که حرف میزنم دلم روشن می شود که آخر همه ی سختی ها خوشی تحمل ناپذیر هستی
خواهد آمد. پس جان بکن دخترم. جان بکن و صبور باش.
No comments:
Post a Comment